ناموزون

من فقط خواستم هندسه ی زندگی را بهتر بشناسم

بیسیم

میگه این بیسیم ها برای بدن خیلی ضرر داره،مخصوصا بیشیم شما که AM هست، بیسیم بقیه مناطق FM هست و ضررش کم تره،ولی این AM ها خیلی بدِ.

میگم چه ضرری داره؟

میگه روی جنسیت بچه هاتون تأثیر میذاره؟

میگم چه تأثیری،پسر میشه یا دختر؟

میگه دختر.

گفتم پس خدا رو شکر تأثیرش مثبتِ.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهندس .میم

یک سالگی

آخرین شب بهار،فوق العاده بود،نسیم خنک و آسمون پر ستاره.

ی تصنیف از ایرج بسطامی هست که میگه در بهاری که بی تو خزان شد،باورم شد دگر نیستی تو.

ما بهار خوبی داشتیم،بهارمون رنگ خزان نخواهد دید.

بهار میرود ولی

تو مانده ای کنار من

بهار زندگی من

اسم خزان و خط بزن

امروز تولد یک سالگی سربازیمِ،واقعا کسی نباید تبریک میگفت؟چرا یاد کسی نیست؟

راه و بیراه خانومم را اذیت میکنم و همه اش هم به خاطر بیگانگی من با ظرافت های رفتارهای عاشقانه ست.ولی او با حوصله زیاد همه بچه بازی هامو تاب میاره.خدا حفظش کنه برای من:))

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهندس .میم

قبول دارم

صبح داشتم صورتمو اصلاح میکردم،با تیغ به صورت ناجوری بریدمش، در حالت تعجب به سر میبردم که چند جای مختلف گردنم رو هم بریدم، و این برای من که سال هاست با تیغ کار می کنم و به گفته بقیه بسیار توی این کار حرفه ای ام.

همه ش دارم به خواب فکر میکنم،به این که من چقدر خوابالو ام.البته خوابالو بودن نیستم، به یه تعداد ساعت خواب توی شبانه روز احتیاج دارم.تا جایی که خودم حساس شدم و تحقیق کردم،بزرگی لوزه هام،هنگام خواب باعث میشه اکسیژن درست به بدنم نرسه و این باعث خستگی بدنم در طول روز میشه،همین باعث شده من به خواب منظم و سر وقت عادت داشته باشم،هر کسی که مدتی منو بشناسه میدونه که مثلا من ساعت یازده به بعد خوابم،حتی خوابگاه و خونه دانشجویی هم که بودم بچه ها همیشه حواسشون به خواب من بود و کاریم نداشتن،موقع خوابم کسی نباید چراغ و روشن کنه،نسبت به نور حساسم و بیدار میشم.

یعنی این خواب تنها مقوله ایه که من روش حساسم،اگه بهم بریزه،مریضی میاد سراغم،بدن درد میگیرم،چشم هام قرمز میشه،اعصابم میریزه بهم و نداشتن تمرکز و ...

یاد ندارم شبی به خاطر درس خوندن و امتحان بیدار مونده باشم.

حالا این خواب برام مشکل زا شده،البته بهم میگه مشکل از خوابیدنت نیست و از طرز بیانته و اینکه مگه من مهم نیستم که میری بخوابی و ...

من میدونم که ایراد از رفتار منه،من واقعا هیچ وقت ادعای خاص بودن و ... نداشتم، ولی از رفتارای مرسوم بین انسان ها خیلی فاصله دارم.من میگم وقتی یه نفر و باور کنی و بشناسیش،دیگه حق نداری از کارهاش و اخلاقش ناراحت بشی.

خب وقتی میدونی یه نفر دوست داره و برات ارزش قائله و براش مهمی،نباید رفتارشو به حساب اینکه مهم نیستی و دوستت نداره.

خب وقتی از حس یک نفر نسبت به خودت مهمی،اگه جواب تلفنت و نده،یا بگه فعلا حوصله نداره که باهات حرف بزنه،باید درکش کنی،نه اینکه جار و جنجال راه بندازی و زمین و زمانو به هم بدوزی.البته سخته مثلا از کسی که خیلی دوستش داری چیزیو بخوای(مثلا یه مکالمه ساده) و اون بگه بیخیال و حوصله ندارم،ولی خب باید درک کنی که همه حق دارن حوصله نداشته باشن،یا بخواد تنها باشه.من سعی کردم احترام بذارم، نه که من آدم خوب و با شعوری باشم، فقط سعی میکنم آدما رو با همه ویژگی هاشون دوست داشته باشم.

خب من وقتی همیشه اینجوری بودم و اینجوری فکر کردم، انتظار نداشتم کسی از رفتار من ناراحت بشه،یعنی در اصل حواسم نبود که شاید بقیه اینجوری نباشند،به دل بگیرند و ناراحت بشند،مثلا وسط حرف کسی بهش بگم خب من برم بخوابم،واقعا تصورش برام سخته که ناراحت کننده باشه.البته این که طرف مقابلم ناراحت بشه یا نشه اصلا برام اهمیتی نداشت و شاید به این خاطرِ که قبلا بهش فکر نکرده بودم،ولی الان که یه نفر هست که حالش برام مهمه، فکرم درگیر این موضوع شده.

تازگیا اصلا نمیتونم منظورمو به خوبی برسونم و بارها مجبور میشم شرح بدم منظورمو و این باعث خستگی طرف مقابلم میشه،تا جایی که میدونم برچسب بهم میخوره که همیشه در حال توجیه کردنم،بعضی وقتا واقعا یه برداشت های عجیبی از حرفام میشه که خودم فکرشو هم نمیکنم و نمیدونم چی بگم و بازم این ختم میشه به جمله "تو ام که همیشه نمیدونی چی بگی"!

در کل یه سری اخلاقایی دارم که خوب نیست و مورد پسند نیست و از نگاه بقیه اشتباهه و همیشه تنش زاست،باید اصلاحشون کنم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهندس .میم

فقط کمی خستگی دویده در وجودم

شاکی ام؟نه چه شکایتی؟شکایت آخرین سنگر انسان امیدوار برای تغییر شرایط است.شِکوه کنم که به کجا برسم؟گیرم که همه مردم دنیا در دلشان به من حق بدهند، چیزی از دردهای من کم می شود؟

ناراحتم؟ناراحت از چی؟مگر نه این است که خودم در تک تک اتفاقات سهیم بوده ام؟آدمی که بارها همه چیز را خراب کرده، بارها دیگری را رنجانده، چگونه می تواند از دست کسی شاکی باشد؟آدمی که بارها حرف های ندانسته اش،تیغ شده بر جگر دیگری، چگونه رویش شود رنجش را به رخ کسی بکشاند؟

عصبانی ام؟چه عصبانیتی؟جز این است که باید این روح تاب بیاورد تمام ضربه هایی که از خشم بر پیکره اش فرود می آورم؟میدانم خسته تر از آن است که به زمین و زمان بکوبد،تاب آورد تمام بد خلقی ها را، برای همین است که کم تر حرف میزنم، بیشتر در سرم رخ میدهم،کم تر به زبان می آیم.

من فقط خسته ام، از دست خودم خسته شدم، از تمام تناقض هایی که نباید به آن ها میرسیدم، از تمام کم بودنم، از تمام تلاش های بی نتیجه ام خسته ام.از اینکه تناقض زندگی کسی باشم خسته ام.از تک تک کلمات خسته ام.

منصف باشم، اعتراف میکنم به بی انصافی خودم، که گاهی فقط خودم را دیدم.حق می دهم که انسان ها به کلمات اعتماد نکنند.با هزار بار گفتن، چگونه باور کند کوچه کوچه اش را میشناسی؟حتی اگر خودش هم بگوید، باز دلش قرص نیست و ناگهان در وسط گرفتگی هایش حرفی میزند و خستگی میدود در بند بند وجودت.باید باشی تا از نگاهش بخوانی هرچه در دلش است، تا از نگاهت بخواند چگونه برایش بیتابی، که از لحن صدایت بفهمد چگونه با شوق به سویش میشتابی.خسته شده ام از تمام قسم هایی که عمری نخورده ام و حالا یک جا صرفشان کردم، برای باور.خسته شده ام از دست خودم که فقط حرف شده ام، خسته شده ام از نوشتن.

کاش کسی بود که تیمار این روح را گردن میگرفت.کاش می توانستم روح خسته ای را تیمار کنم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهندس .میم

برای همسرم

خون خیلی مهمه،خب این خیلی بدیهیِ،همه میدونیم خون مهمِ و بدون اون نمیشه زنده موند.حالا فرض کنید کسی هر روز و هر لحظه،آروم آروم خون شما را بِکشه، بدون اینکه خون جدیدی بهتون تزریق کنه!

آروم آروم ضعیف میشید، بعد مدتی دیگه نمی تونید حرکت کنید، و بعد تمام.

محبت شبیه خون میمونه و وقتی به کسی محبت می کنید، مثل خون که ذره ذره از بدنتون کشیده میشه، ذره ذره احساسات به کسی که دوستش دارید تزریق می کنید. محبتی که تزریق نشه، تبدیل به افسردگی میشه، باید تزریقش کنید و با محبت جدیدی که دریافت می کنید،جبرانش کنید تا شاد و عاشق و خوشبخت باشید.

اگر محبت تون بی پاسخ بمونه، اًروم آروم ضعیف میشید، بی حوصله و دلگیر میشید، و یک روز تمام و این تمام شدن هزاران بار بدتر از اون تمام شدنِ، این بار شما در ظاهر زنده اید ولی در باطن...

پس خوشبخت کسی که محبتش را برای کسی خرج می کنه که عشق و محبت را میشناسه، که هم محبت دیدنو بلدِ، هم محبت کردنو.

همسر من همه ی این ها را خوب بلدِ.راه و رسم عاشقی رو میدونه، اون قدر خوب که دلم قرصِ قرصِ.

چه خوشبختی بالاتر از این؟که کسی باشه و تو را بفهمه؟در برابرش خود خودت باشی، بدون هیچ تظاهری،بدون هیچ رنگ و ریایی،بدون هیچ غرور و ادعایی.

چه بسیارند آدمایی که وقتی عشق و علاقه می بینند، عوض میشند،خودبرتر بین میشند،ولی او اینطوری نیست، محبت کردن و خالص شدن و به حساب برتری خودش نمی بینه.

ما مردم بازنده ای در عشق هستیم، جامعمون پر شده از عشق و عاشقی های زودگذر،از دوستی های کوتاه مدت که اسم عاشقی به خودشون میگیرند.زندگی هایی که تحت احساسات اشتباهی که ناشی از تربیت نادرست شروع میشه و راهی جز به جدایی نمیبره.عشق هایی که یکی دو سال بعد ازدواج رنگ میبازه و تا آخر عمر با بی تفاوتی ادامه پیدا میکنه.و تموم این ها ترس و دلهره میندازه به جون تموم عاشق ها.

و در این زمونه کسی و داشته باشی که مطمئنت کنه از همه چی.

خانوم است، یک خانوم واقعی. مهربان، واقعا مهربان. باهوش و زیبا.

همه خوبی ها یک جا در او جمع است.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
مهندس .میم